|
تو می آیی بهانه ی من........ تو اینجا نیستی ! تنهای تنها ، با سکوتی سخت درگیرم و می دانم ، اگر دیگر نیایی ، در غروبی سرد و غمبار و پر از تردید می میرم ! امید بازگشت تو ، مرا زنده نگه می دارد و آری تو می آیی ! تو می آیی بهانه من ، و می دانم دوباره شاخه های خشک احساسم ، جوانه می زند ، لبریز از عشق و شکوه زندگی می گردد و با تو ، تمام لحظه های تلخ پاییز و زمستان را ، تمام لحظه های بی تو بودن را ، تمام خاطرات سرد و بی روح نبودت را ، شبیه قاصدک ، در دست های باد می اندازد و دیگر ، به آن فصل پر از دلتنگی و سرما نیندیشد ! تو می آیی بهانه من ، تو می آیی ،و شوق دیدنت ، این شاخه های خشک را زنده نگه می دارد و تنها به شوق تو ، سکوت ژرف و سرد مرگ را بدرود می گوید + نوشته شده در توسط کمال_معز |
کم کم ذهنم آرام شده... و ستاره قلبم تابان شده از خورشید و ماه گفتم!!! از جاده...از زمان... از فضا... از همه چیز... حتی تمام نگفته هایم بوی عشق می داد! حالا صبرم لبریز شده!!! چون قبول کردم چون عشق را درک کردم!!! با خودم گفتم: اگر به ناشناخته های دیگر هم سری زنم همان عشق را یابم!!! پس من قبول کردم عاشق شدم!!! . . . حالا عاشق شدم!!! ولی در عشق باید کوشید... باید ستاره ها را دید و مهربانانه با دلی جاوید!!! می پرسی عاشق چه کسی هستم؟! این رازیست که حتی خودم در آن مانم... عشق را دوست دارم از عاشق بودن پایدارم!!! عاشق همه چیزم... عاشق همان ماه و خورشید!!! عاشق جاده، رنگین کمان و فضای جاوید عاشق هرچیزم که بویی از عشق می دهد... و عاشق عشقی که عشق را در همین نوشته هایم می دید... و در گفته هایم شنید!!! + نوشته شده در توسط کمال_معز |
به او بگویید دوستش دارم، به او که قلبش به وسعت دریاییست که قایق کوچک دل من درآن غرق شده، به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نور و شعر و ترانه برد، و چشمهایم را به دنیایی پر از زیبایی باز کرد به او بگویید دوستش دارم، به او که گل همیشه بهارمن است، به او که قشنگترین بهانه برای بودن من است وبه او که عشق جاودانه من است به او بگویید دوستش دارم، به او که صدای پایش را میشنوم، به او که لحن کلامش را میشناسم ، به او که عمق نگاهش را میفهمم، به او که. . . + نوشته شده در توسط کمال_معز |
اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد ...خبرم کن ... بهت قول نميدم که ميخندونمت ولی می تونم باهات گريه کنم ...اگه يه روز خواستی در بری ...حتماً خبرم کن قول نميدم که ازت بخوام وايسی اما می تونم باهات بيام ...اما اگه يه روز سراغم رو گرفتی ...و خبری نشد ...سريع به ديدنم بيا + نوشته شده در توسط کمال_معز |
دفتر عشــق که بسته شـد دیـدم منــم تــموم شــــدم خونـم حـلال ولـی بــدون به پایه تو حــروم شــــدم اونیکه عاشـق شده بـــود بد جوری تو کارتو مونـد برای فاتحه بهـــــــــــــت حالا باید فاتحه خونــــــد تــــموم وســـعت دلــــــو بـه نـام تـو سنـــــــد زدم غــرور لعنتی میگفــــت بازی عشـــــقو بلـــــــدم از تــــو گــــله نمیکنـــم از دســـت قـــلبم شاکیــم چــرا گذشتــم از خـــودم چـــــــراغ ره تـاریکـــیم دوسـت ندارم چشمای من فردا بـه آفتاب وا بشــــــه چه خوب میشه تصمیم تـو آخـر مـاجرا بــــــــــــــشه دسـت و دلت نلــــــــــرزه بزن تیر خــــــــــلاص رو ازاون که عاشقـــــــت بود + نوشته شده در توسط کمال_معز |
پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم. دختر لبخندی زد و گفت ممنونم. تا اینکه یه روز اون اتفاق افتاد.حال دختر خوب نبود...نیاز فوری به قلب داشت...از پسر خبری نبود...دختر با خودش می گفت: می دونی که من هیچ وقت نمی ذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی...ولی این بود اون حرفات؟...حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من دیگه هیچ وقت زنده نباشم...آرام گریست و دیگر هیچ چیز نفهمید... دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟ دکتر گفت نگران نباشید،پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید...در ضمن این نامه برای شماست!.. دیده نمی شد،بازش کرد ودرون آن چنین نوشته شده بود: سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه. (عاشقتم تا بينهايت) کرده بود...اون قلبشو به دختر داده بود... اشک روی صورتش جاری شد.... + نوشته شده در توسط کمال_معز |
عشق یعنی با تو خواندن از جنون عشق یعنی سوختنها از درون عشق یعنی سوختن تا ساختن عشق یعنی عقل ودین را باختن عشق یعنی دل تراشیدن ز گل عشق یعنی گم شدن در باغ دل عشق یعنی تو ملامت کن مرا عشق یعنی میستایم من تو را عشق یعنی در پی تو در به در عشق یعنی یک بیابان درد سر عشق یعنی با تو آغاز سفر عشق یعنی قلبی آماج خطر عشق یعنی تو بران از خود مرا عشق یعنی بگذری از آبرو عشق یعنی کلبه های آرزو عشق یعنی با تو گشتن هم کلام عشق یعنی دستهایی رو به دوست عشق یعنی مرگ در راهت نکوست عشق یعنی دل سپردن تا ابد عشق یعنی سرو های سر بلند عشق یعنی خارها هم گل کنند عشق یعنی بشکنی قلب مرا عشق یعنی میپرستم من تورا عشق یعنی آن نخستین حرفها عشق یعنی در میان برفها عشق یعنی یاد آن روز نخست عشق یعنی هر چه در آن یاد عشق یعنی تک درختی در کویر عشق یعنی بگذری از هفت خان عشق یعنی آرش و تیر و کمان عشق یعنی خواستن له له زدن عشق یعنی سوختن و پر پر زدن عشق یعنی جام لبریز از شراب عشق یعنی تشنگی یعنی سراب عشق یعنی لایق مریم شدن عشق یعنی با خدا همدم شدن عشق یعنی لحظه های بی قرار عشق یعنی صبر یعنی انتظار عشق یعنی از سیپیده تا سحر عشق یعنی پا نهادن در خطر عشق یعنی لحظه ی دیدار یار عشق یعنی دست در دست نگار عشق یعنی آرزو یعنی امید عشق یعنی روشنی یعنی سپید عشق یعنی غوطه خوردن بین موج عشق یعنی ...
+ نوشته شده در توسط کمال_معز |
ديشب تو فكرت بودم كه يه قطره اشك از چشمام جاري شد........ از اشك پرسيدم چرا اومدي؟؟ گفت آخه تو چشمات كسي هست كه ديگه اونجا جاي من نيست... + نوشته شده در توسط کمال_معز |
عشق فراموش كردن نيست بلكه بخشيدن است عشق گوش كردن نيست بلكه درك كردن است عشق ديدن نيست بلكه احساس كردن است عشق جا زدن و كنار كشيدن نيست بلكه صبر كردن و ادامه دادن است + نوشته شده در توسط کمال_معز |
همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند..به جز مداد سفيد..
هيچ کسي به او کار نمي داد..همه مي گفتند تو به
هيچ دردي نمي خوري .. يک شب که مداد رنگي ها..توي سياهي کاغذ
گم شده بودند..مداد سفيد تا صبح کار کرد..ماه کشيد..مهتاب کشيد..و آنقدر
ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...صبح توي جعبه ي
مداد رنگي..جاي خالي او..با هيچ رنگي پر نشد + نوشته شده در توسط کمال_معز |
|
| ||||||